زندگی نامه شهید عزیز علی عابدینی

علی بچه با محبت و دلسوزی بود. درسش را بدون اذیت کردن ما تمام کرد و بعد از دیپلم سال 85 وارد سپاه پاسداران شد. در خانواده پاسدار زیاد داشتیم از جمله برادرهای من و علی به خوبی با این فضا آشنا بود خودم هم دوست داشتم پسرم سپاهی شود. او حین کار تحصیلات عالیه را هم شروع کرد و وارد دانشگاه شد.
سال 88 پیشنهاد دادیم زن بگیرد، گفتیم الان درآمد برای اداره یک زندگی داری و به سنی هم رسیدی که نیاز به هم صحبت داری. می خواستم قبل از اینکه شیطان او را از من بگیرد خودم زمینه ازدواج را برای پسرم فراهم کنم. خواهر شوهرم همسر علی را معرفی کرد و یک روز با علی و خواهر شوهرم رفتیم منزل پدری عروسم.
قبلش چند بار دیگر خواستگاری رفته بودیم اما در کل بچه سخت پسندی بود مثلا یک لباس را که می خواست بخرد از صبح که می رفت بازار تا غروب طول می کشید یکی را انتخاب کند اما وقتی همسرش را دید همان وقت پسندید و خوشش آمد.
وقتی درگیری های سوریه شروع شد من از خطرات و اوضاع آنجا با خبر بود. یک روز آمد گفت: اسمم را برای رفتن به سوریه نوشته بودم و حالا قرار است اعزام شوم. اصلا مخالفت نکردم و می گفتم او بیمه امام زمان(عج) است و تا وقتی که برای اسلام خدمت می کند هر جا هست برود.
راستش اینقدر خالصانه کار می کرد که خودم می گفتم: خدایا حالا که این بچه اینگونه زحمت می کشد اگر قرار است اینجا از مریضی و تصادف طوریش شود همان شهید شود بهتر است.زمستان سال قبل که از مأموریت آمد از ناحیه دست مجروح شده بود و هنوز هم بهبود پیدا نکرده بود که مجددا در 15 فروردین به خواست خودش اعزام شد. با اینکه مجروح بود دل ماندن نداشت. بار اول که می رفت اینقدر اشتیاق به رفتن نداشت اما دفعه دوم اشتیاقش بیشتر شده بود. خودمان تا ساری او را بردیم رساندیم به همرزمانش که با هم بروند. حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) به انها احتیاج داشتند، غربت آنها مانع از مخالفت ما میشد.

آخرین بار چهارشنبه روز قبل از شهادتش با او صحبت کردیم. این بار که داشت می رفت حس کردم حالش جور دیگری است. می گفت دارم می روم بچه ها را آموزش دهم چون دستش بالا نمی رفت و در کمرش هم ترکش بود. وقتی این حرف را زد خیالم راحت بود که جلو نمی رود اما با این حال نگران هم بودم چون وصیت می کرد، بی خودی خوشحال بود و انگار داشت پرواز می کرد.
برایم سخت بود رفتنش اما اگر بچه های ما نمی رفتند پس چه کسی باید می رفت؟ یک عمر همیشه در عزاداری ها می گفتیم کاش زمان امام حسین(ع) بودیم و ایشان را یاری می کردیم حالا که وقت عمل است بگوییم نه بچه هایمان را نگه داریم در خانه خطرناک است؟ الان هم که علی به شهادت رسیده همسرم و دو پسر دیگرم بخواهند بروند مخالف نیستم.روز جمعه یعنی فردای شهادت علی همسایه مان عروسی پسرش بود. به عروسم گفتم بیا بریم منزلشان برای کمک و چیدن اتاق عقد. گفت: نه مامان حال ندارم. بعد از ظهر که برگشتم دیدم داره گریه می کنه. پرسیدم چی شده؟ گفت: عکس علی را همه جا پخش کردند که به شهادت رسیده. اینگونه بود که متوجه خبر شهادتش شدیم.
من دوست داشتم یک سری مطالب رو درباره این پرندگان رها شده از قفس (شهدای مدافع حرم } رو برای دوستان توی این وبلاگ به اشتراک بذارم. خوشحال میشویم به این وبلاگ هم سری بزنید